چهارمین شمع
نوشته شده توسط : میثم قبادی

 

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

 

 

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

 

 فکر می کنم که به زودی خاموش شوم.

 

 

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

 

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد

 

برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . »

 

حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

 

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم،

 

 چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند،

 

 آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. »

 

 پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

 

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.

 

 او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

 

 چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم،

 

 به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »

 

 چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

 




:: بازدید از این مطلب : 291
|
امتیاز مطلب : 79
|
تعداد امتیازدهندگان : 25
|
مجموع امتیاز : 25
تاریخ انتشار : سه شنبه 24 دی 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست